مباحث ادبی و موضوعات اجتماعی
 

 بنام آنکه درد را آفرید تاکسی به درد بی دردی دچار نگردد

درد بی رددی

درد بی دردی  علاجش  آتش است

من از بیچارگی نیم روی زرد / غم بیچارگان رخم زرد کرد

خوشا دردی که درمانش تو باشی / خوشا راهی که پایانش تو باشی (فخرالدین عراقی)

    غمخوار بجز درد و وفادار به جز درد / جز درد که دانست که این مرد چه مردی است

   از درد سخن گفتن و از درد شنیدن / با مردم بی درد  ندانی که چه دردی است ! (راما/مهرداد اوستا)

درد ، واژه ای که پیوسته از آن گریزانیم و بطور سرشتی هر انسان سالمی نیز این گونه است که جای هیچ سرزنش و ملامت نیست.در این نوشته بر آنم این واژه را بشکافم و از زوایای گونه گون بدان نظری با اندیشه بنمایم.

درد ؛یعنی ، زنده ام ؛ یعنی، انسانم. ای انسان ها !من نیز هم نوع شمایم .با شادی هاتان شادم و با غم هاتان غمگین و زارم . از بی دردی گریزانم .

راستی چه قدر دردناک است که انسانی به درد بی دردی گرفتار شود درد انسان ها را نفهمد . درد را فهمیدن، نشان زنده بودن و انسان بودن است     درد، همانست که خواب از چشم دردمند می گیرد و دیگر آرام و قرار ندارد و می گوید :  «غم این خفته ی چند/ خواب در چشم ترم می شکند.» (می تراود مهتاب / نیمایوشیج)

در جامعه ای که انسان ها سر در لاک خویش فرو برده اند زندگی کردن وبه درد بی دردی خوکردن بسی رنج آور و کشنده است .در چنین شرایطی شاعر دردمند و هر انسان دل آگاهی آرزوی مرگ می کند تا انسان های بی درد را نبیند .

                          آتش است این  بانگ نای و نیست باد / هرکه این آتش ندارد نیست باد

نوع دیگری از درد نیز وجود دارد و آن درد دوری از از نیستان معنا و حقیقت است همان دردی که در نوای سوزناک و آتشین نی طنین انداز است

عارف سوخته دل زمانی که به خویشتن راستین خویش بینایی می یابد؛ از دوری می نالد   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:8  توسط آیدین  |